تبليغاتX
هیچگاه فاصله هاحریف خاطره هانمیشوند

بازدوباره تنهايي و شب و سكوتت

باز دوباره ياد تو و غم نبودت

بازدوباره بهت ميگم تنهام گذاشتي

رفتي و اين بغض رو توي صدام گذاشتي

ميخوام بهت بگم پيشم بمون اما نميشه

ميخوام بهت بگم نرو نرو مگه چي ميشه؟

بعدتو پرسه ميزنم شبهاي سردوخسته رو

تو رفتي و منو عشقم پشت سرت گفتم نرو

ميخوام تموم كنم اين قصه ي تلخ رو باتو

ميدوني چقدره فاصله قلبم با تو

اگه بهت گفتم برو چون كه بريدم

ذره ذره آب شدم به آخر رسيدم

اتيشم زدي منو كشتي صدبار

بسه ديگه برو دست از سرم بردار

چندتا سوال عين خوره روحم رو ميخوره

بعد من كي مياد دلم از دلهره پره

چشمامو ميبندم ولي چيزي نيست به يادم

به يادم ميارم چه ساده دادي به بادم

شب عشقم به دست كي ساده خاموش شد؟

شايد باد اومد عشق واسم مثل نور فانوس شد

وقتي به يادم ميارم اشك و التماس چشام

ديوانه وار ميگريم واسه دوري نگات

برات ميساختم از جهنم زشتم بهشت

دستات توي دستم بود و بي خيال سرنوشت

به ياد روزايي كه بوديم خوش و خرم

تو رو باخودم تا اوج ابرها ميبردم

خاطرات رو نبر بذار برام يادگاري

بهونه ي اشكم باشه تو شباي بيقراري

دل بكن از من و عشقم بذار دستامون جداشه

سهم من شباي تاريك سهم تو فردايي روشن

مجبورم نكن بگم به تو هيچ حسي ندارم

اخه اين دروغه اما چاره ديگه اي ندارم

تو بدون تا اخرعمر از دلم نميري هرگز

نميخواد كه سخت بگيري خيلي ساده خداحافظ.....

                          خداحافظ....

                          خداحافظ.....

                           

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:51 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

سلام.خيلي وقته كه واقعا موندم چي بنويسم؟چه حرفي؟حرف دل رو كه نميشه

همينجوري نوشت.خيلي موردها بود كه ميخواستم بنويسم ولي حسش نبود.

ازاين به بعدهرچي دلم خواست مينويسم!چه شعرباشه چه خاطره ويا حتي

مطلب.واسه اين هفته هم يه شعر از raper عالي ما(ياس) كه خيلي از اهنگهاش

 روشنيدم وواقعا دوست به نظرم پرمحتواست روبراتون مينويسم.

اميدوارم خوشتون بياد.ياحق.

 

        

  به دنيا خوش اومدي

 

يكي دو روزيه كه چشمات به افتاب باز شدن

حالا ديگه شروع داستان توِِئه

مادروپدرت مثل پاسدارديگه دورو بر توئن و چشم به اسمان دارن

ميگن اين كه بچه سالمه دورش كن از هرچي ظالمه

 

گريه ميكني ميدونم شير بهمونست

اشك تو واسه ورود به اين زمونست

تو نه ماه رو تو تاريكي سرميكردي

 بدوني كجايي همين الان برميگردي

تو فردا درياي درد ها رو درياب تنهاي تنهاهستي تو

 

بدون اينو پس:

 

وقتي رفتي به سمت سختي و درگير هستي تو دست تقدير

و بعد ميفهمي فردي زخمي غمگين تسليم هستي.

بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دوردست زندگي

مياد تا بخونه اين دل بي صبرازفرداهاي دوردست زندگي.

 

اگه پسري بابا ميگه اين عصاي دسته

اگه دختري ميموني توي فضاي بسته

حرف ياس حالا به حقايق وصله

تولد تو فقط واسه بقاي نسله

 

همين و ميگم و ميرم كه اينه رسم زمينه بي رگ و بيرحم

يه چيزي داري ميبيني و ميگي عاليه

اينجا عصر ادمهاي ديجيتاليه

 

هركي مياد واسه كمك كه دست بگيره

فردا ميخواد چند برابرش رو پس بگيره

گريه ا واست همه واسه رياست

دوستي كرد؟؟قبل گريه داشت پياز پوست ميكند!!!

 

ماميخوايم گلوي همو با حرص بدريم.

انگاراز همديگه طلب داريم ارث پدري

تونميتوني چيزي بگي بابايي بتونه

گريه كن تا مامان واست لالايي بخونه

 

منو ببين كه پرحرف چهرم

گلوم ميسوزه از مزه ي تلخ شعرم

گوش بده حالا كه توي اوج حرفين بخدا نميخوام بدم به تو موج منفي

 

بدون خيلي زود پير ميشي!توجه كن كه خيلي زود دير ميشه

عاقبت تولد تو اجله ميدوني پس چرا واسه بزرگ شدن عجله ميكني

معصوم و زيبايي با دل پاك داري اميد

مثل ماهي قشنگي تو آكواريومي

 

تو كاش بدوني!پاك بموني وجود خودتو از ذره هاي خاك بدوني

چه تو روز روشن و چه اسمان تاريك

به دنيا اومدي حالا شناسنامه داري

توی دنياي پردرد و خشونتي

ولي حالا كه اومدي پس خوش اومدي

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:56 AM توسط مثلا مهسا.....ok |

سلام به همه دوستای گلم.یه بازی جدید بین وبلاگی ها مدشده که منم به این

بازی توسط داداش حسن شیرعلی دعوت شدم.

آخ جووووووووووووووووون یکی هم مارو تحویل گرفت

جریان از این قراره که باید بر اساس یه ضرب المثل یه خاطره بامزه تعریف کنم.

((فلفل نبین چه ریزه،بشکن ببین چه تیزه))!!!!اگه داداشی اینو ببینی نخندی ها...

اخه ضرب المثل من و دادا عین هم شده.

حالا خاطره....راستی بهتون توصیه میکنم که زیاد نخندین ها به این خاطره و

گرنه روده بر میشین کارتون خدای نکرده به بیمارستان میکشه

یه بار توی یکی از کلاسهای پیام نور(حدودا سال قبل ،همین موقع ها)همه دانشجوها

نشسته بودیم و استاد محترم داشتند تدریس میکردند.بارون هم بدجوری میبارید .من و

دوستم بهناز کنارپنجره پیش کولر نشسته بودیم و پسرها ردیف عقب نشسته بودن.

بارون که میبارید یهویی این کولر اتصال داد وجرقه با شدت زیاد به کلاس پرت میشد

همه پسرها با داد و فریاد که ای وای جوون مرگ شدیم،در راه درس به شهادت رسیدیم و

.........خلاصه!همهشون از کنار پنجره در رفتن(به قول معروف جیم شدن)...

ولی من و بهنازچون دل و جراتمون بیشتر از پسرها بود همینجوری نشسته بویدم و به پسر

ها میخندیدیم. آآآآآآآآآآآآی خندیدیم بهشون که ماشالاه عجب پسرهای با جربزه ای داریم...

اونها هم چون دیدن خیلیییییییییییییییییی خیت شدن اومدن و نشستن سرجاشون....ولی

با دومترفاصله

فکرکن بین اون همه آدم فقط دخترها نشسته بودن سرجاشون و برق هم واقعا خیلی بد

جرقه میداد ها...ولی این پسرها(نچ نچ نچ نچ)بعدازاون جریان واسه اون سه تایی که

قبل ازهمه پریده بود از جاشون لقب گذاشتیم.لقبشون هم پسر شجاع بود(اون کارتون

 معروف که یادتون نرفته).خلاصه اینکه پسرها واسه ما شاخ نشن که دخترها سوسول

هستن و توسو.فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه.

میخواستم اسمشون رو هم بنویسم ولی گفتم خدای نکرده از دستم ناراحت بشن و.....

راستی ۵ اردیبهشت تولد داداش اصلی خودمه.

مهرداد جان تولدت مبارک

۶ تا از دوستام هم به این مسابقه دعوتند که امشون از این قبیل هست×

۱.امیرعزیزم(اواز تنهایی گیتار)

۲.رضا تریپ تاپ

۳.مهندس هادی

۴.حامدجان

۵.لیلی و مجنون

۶.احسان عزیز

موفق و کامیاب باشید

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:8 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

 

توی صحنه ی غریب زندگی هممون درنقش یک بازیگریم

باهمیم توبازی های روزگار ازدرون هم ولی بیخبریم

زندگی تولد یک خاطره است انگاری شروع یک نمایشه

کاشکی ازدنیای این خاطره ها سهم ما تموم خوبیها بشه

توی پشت صحنه ی غریب دنیای ما خوبی وبدی میمونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطرست ازتمام قصه های روزگار

بهتره به قلبامون دروغ نگیم زندگی هرطورکه باشه میگذره

من و تومسافریم تواین روزها مثل خورشیدتونگاه پنجره

هممون پشت نقاب صورتک همیشه ازصبح تا شب قایم میشیم

واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روحمون خط میکشیم

اگه بازازروزگاردلت گرفت لحظه ها ثانیه هات ابری شدن

بیا با من .    بیا با من.


 سنگی که طاقت ضربه های تیشه را نداشته باشد تندیس زیبایی نخواهد

شد.تو این ضربه ها را متحمل شو.چون لایق تندیس شدنی.


وقتی از دنیا و آدمهاش خسته و ناامیدشدی،برو کوه.

برو کوه و فریادبزن آیا بازم امیدی هست؟

اونو قت جواب میشنوی:

هست....

هست....

هست....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:45 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

این روزها اگه کسی بهم نزدیک بشه یه حسی  بهم میگه بیگانه را به

 خانه راه نده.اوبه قصدغارت آمده.نمیدانم چگونه میتوانم همه را دوست

داشته باشم و دلبسته به هیچ کس نباشم.دلبسته بودن شبیه طنابی به گردن

داشتن است.باید مواظب باشی وگرنه یاخودت ازدست میری یا طناب

بیچاره پاره میشه.....

اگه خودت از دست بری دو حالت داره:

یاطناب برای همیشه نقش خاطرات توراآویزان برخودش حفظ میکند

یاازگردن بی جان تو برگردن تازه نفسی دیگرمی افتد.....

واگرطناب پاره شودیا تو درچاله های تاریک سردرگمی سقوط میکنی

یادنبال طنابی دیگر برای آویزان کردن خودت میگیردی.

رسم زندگی همین است و

                                  رسم عاشقی...........

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 6:16 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

سلام.انگارهمين ديروز بودكه تلويزيون  اعلام كردكه(اغازسال ۱۳۸۶ مبارك).

واقعا چه زود ديرميشود.ميگن اين خودآدمه كه شيريني ياتلخي زندگي روميسازه.

امسال واسه من ميتونم بگم بدترين سال عمرم بود كه حتي فكرنميكنم تاآخرعمرم

چيزي شبيه امسال روتوي تقويم زندگيم ببينم.هرچند خيلي خيلي تلخ بود ولي ازمن

 يه مهساي ديگه ساخت.بعضي هاكه ميگن مادوباربه دنيااومديم!درموردمنم صدق ميكنه.

لحظات شادو تلخ من همه باهم واسم رقم خورده بودن.اعتراف ميكنم كه من اصلا سال۸۶

رو دوست نداشتم وندارم ونخواهم داشت.واسه همين ازتون ميخوام سرسال تحويل وقتي

 دارين دعا ميكنين واسه منم دعاكنيد.ازهمه شمادوستاي گلم هم تشكرميكنم.مخصوصا

داداش حسن شيرعلي عزيزم واميرعزيزم (اوازتنهايي)

خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ممنونم.اميدوارم هميشه زندگي به

كامتون شيرين باشه.ممنون.

                   .عيدتون مبارک.

 

زندگی کوتاه ترازآن است که عشق

 

ورزیدن رابرای لحظه آخربگذاریم.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 3:16 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

سلام اي غروب غريبانه ي دل

سلام اي طلوع سحرگاه رفتن

سلام اي غم لحظه هاي جدايي

خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

**

خداحافظ اي شعرشبهاي روشن

خداحافظ اي قصه ي عاشقانه

خداحافظ اي آبي روشن عشق

خداحافظ اي عطر شعرشبانه

**

خداحافظ اي همنشين هميشه

خداحافظ اي داغ بردل نشسته

توتنها نميماني اي مانده بي من

توراميسپارم به دلهاي خسته

**

توراميسپارم به ميناي مهتاب

توراميسپارم به دامان دريا

اگرشب نشينم اگرشب شكسته

توراميسپارم به روياي فردا

**

به شب ميسپارم تورا تا نسوزد

به دل ميسپارم تورا تا نميرد

اگرچشمه ي واژه ازغم نخشكد

اگرروزگاراين صدا را نگيرد

**

خداحافظ اي برگ وبار دل من

خداحافظ اي سايه سار هميشه

اگرسبز رفتي اگرزرد ماندم

خداحافظ اي نو بهارهميشه

***احسان خواجه امیری***

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 8:18 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

روزي مردي با ماشين از يك محله عبورميكرد.اومدام مراقب كوچه ها بود

تامبادا كودكي ازپشت ماشينهاي پارك شده سروكله اش پيداشود.همين كه

ازسركوچه ها گذشت ناگهان يك آجر محكم به ماشينش برخورد كرد.مرد

بلافاصله ترمزكرد و ازماشين پياده شد.اوپسربچه اي راديد كه آجرپرتاب

كرده بود.مرداورا باعصبانيت گرفت و به شدت تكان دادو سرش داد زد كه

چرا؟چرا؟براي چي آجرپرت ميكني؟پسربچه باناراحتي ازمردعذرخواهي كرد

وگفت نميدانستم چه كار كنم چون هيچ ماشيني نمي ايستادمجبورشدم اينكار

روبكنم وبعد زد زيرگريه.اوبه سمت يك ماشين اشاره كرد و گفت برادرم از

روي صندلي چرخدارش افتادروي زمين و من نميتوانم به تنهايي اوراروي

صندلي اش بنشانم.من به كمك احتياج داشتم. به من كمك كنيد تا اورا روي

صندلي اش بنشانم.مرد نگاهي به پشت ماشين انداخت و پسربچه فلجي راديد

كه روي زمين افتاده ودستهايش زخم شده.اوبه سرعت بطرف پسربچه رفت.

اورااززمين بلند كرد وروي صندلي اش نشاند.پسربچه تشكركرد و به طرف

برادرش رفت و اوراهل داد و ازآنجا دورشد.

مردهمانجا ايستاد و به آنها نگاه كرد.اوباخود گفت :

((درزندگي نبايد انقدرباسرعت حركت كرد كه كسي مجبور

شود باپرت كردن آجرتوجه شماراجلب كند.))

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 8:46 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

دخترك بادقت تمام داشت بزرگ ترين قلب ممكن راتوي ساحل بايك چوب روي

 ماسه ها ترسيم ميكرد.شايد فكرميكرد كه هرچه اين قلب را بزرگتر درست كند

يعني اينكه بيشتر دوستش دارد.بعدازاينكه قلب ماسه ايش كامل شد سعي كرد با

 دستهايش گوشه هايش راصيقل دهد تا صاف صاف شود.شايد ميخواست وقتي

درياآن را باخود ميبرد اين قلب ماسه اي جايي گيرنكند.اززاويه هاي مختلف به

 آن نگاه كرد.شايد اينطوري ميخواست انرابهتربشناسد ومطمئن شودهمان چيزي

شده كه دلش ميخواست.به قلب ماسه ايش لبخندي زدوازروي شيطنت هم يك چشمك

به قلب ماسه ايش هديه داد.دلش نيامد تا يك تيرماسه اي رابه قلب ماسه ايش

شليك كند.براي همين هم خيلي آرام چوبي راكه دردستش بود مثل يك پيكان روي

قلب ماسه ايش كذاشت.حالا ديگركامل شده بود و فقط نياز به مراقبت داشت.

نشست پيش قلب ماسه ايش وبادستش قلب ماسه اي را نوازش كرد و درسكوت

به قلب ماسه ايش قول دادتا هميشه مراقب او باشد.براي اينكه باد قلب ماسه ايش

راندزددبادستهايش  يك ديوار شني دور قلبش درست كرد. دلش ميخواست تا پيش

 قلب ماسه ايش بمانداماوقت رفتن بود..نگاهي به قلب ماسه اي كردو رفت.چند

قدم دورنشده بودكه دوباره برگشت.وبه قلب ماسه ايش قول دادكه زود برگردد و

بقيه را را دويد.فرداصبح  دخترك درراه براي قلب ماسه ايش گلي چيد و رفت

به ديدنش.وقتي به قلب ماسه ايش رسيدآرام همانجا نشست و گلها راپرپر كرد

و برروي قلب ماسه ايش ريخت.......

قلب ماسه ايش باعبور چرخ يك ماشين شكسته شده بود.

 

 

 

 

                                         

والنتاين برهمه شما مبارك.happy  valentain    

                             

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 8:51 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

                    در اوج تنهاییم به هیچ فکر میکنم....

                     نیست میشوم و باز خود رادر گرداب

                          زندگی سرگردان میبینم.

                    در اوج تنهایی میخندم به هر آنچه

                     بودن میخوانند و من داشتن می نامم.

                     در اوج تنهایی به عشق فکرمیکنم

                     و پاک تر از آن دروغ را میبینم.

                          در اوج تنهایی به حال دلم

                     زار میزنم و به سادگیش میخندم

                   در اوج تنهایی. . . . . . میمیرم. . . .

سلام.این شعری که براتون گذاشتم اپ لیلی و مجنون بود.من واقعا از این شعر

 خوشم اومد و با اجازه محمد جان(دلباخته)تو این پستم واسه شما نوشتم.امیدوارم

خوشتون اومده باشه...راستی ادرس وبلاگ داداشم روبراتون میزارم.

اگه زحمتی نیست به اونجاهم سربزنید.قربون شما

عشق گمشده من www.mehrdadasheg.blogfa.com

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 2:10 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

   یاد تو همیشه اینجاست غم تو نمیره از یاد

   نمیشه ترانه ای خوند که به یاد تو نیفتاد

   میبینی چه تلخ چه شیرین میتونه مال تو باشه

   با همه فاصله ها باز دلم دنبال تو باشه

   دست من به آرزوها اگه با تو نرسیده

   عوضش چشمای خیسم صددفعه خوابتودیده

   اگه هدیده ای ندادی که بمونه یادگاری

   عوضش خاطره هام روبا خودت همیشه داری

   اگه پاییزیه کوچه اگه برگها دیگه زردن

   اما بابهار دوباره سبزو تازه برمیگردن

   رنگ آسمون چشمات واسه من همیشه آبی

   اگه حتی دیگه هرگزبه نگاه من نتابی

   بین دستای من و تواگه فاصله زیاده

   دنبالت بازم میگردم حتی با پای پیاده...

 

دوستای گلم!این شعر یکی از ترانه های آلبوم فرهاد فرومند هست. به جرات   

 میتونم بگم که یکی از بهترین آلبوم های سال۸۶ هست. اگه نشنیدین حتما

 تهیه کنید.پشیمون نمیشید.جواب کامنت هاتون رو واقعا شرمندم که نمیتونم بدم.

واقعا سرم خیلی شلوغه.امتحانات شروع شده .ایشالاه بعد امتحانات جبران کنم.

        قربون همتون

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 8:36 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

پیوند خجسته یلدا خانوم و حاج قربان به همه شما 

 مبارک باشه.........عیدتون مبارک.............

راستی بچه ها شرمندم ولی تو نظرات خصوصی وبلاگم یه نظربااسم دوست قدیمی

ثبت شده که نمیدونم کیه ..البته حدس میزنم ولی مطمئن نیستم..اگه امکان داشته باشه

اون دوست خودش رو معرفی کنه..ممنون...


اگرچه سخت و کشنده است،تو برو دیگر

رسیده عشق من و تو به لحظه ی آخر

گناه ازمن  بود یا تو دگر فرقی نیست

اگر که خوب بود یا بد،برو زمن بگذر

من و تو درک نکردیم یکدیگرراهیچ

و بازرابطه ها تیره میشود و بدتر

شبیه قصه سنگ است و شیشه،عشق ما

شکست سنگ غرورت دل من آخر

ندیده ام من ازاین عشق رنگ آرامش

شبیه قایقی بی تکیه گاه و بی لنگر

چه فایده که بگویم دوستت دارم

چراکه حرف مرا تو نمیکنی باور

نشان ز زخم قدیمی و کهنه ای دارد

تمام شعرو غزل های این دفتر...

میگم برو ولی نشنیده بگیراز من!

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 1:34 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

خداوند زمین را در هفت شبانه روز آفرید

روز اول آفتاب را

روز دوم دریا را

روز سوم صدا را

روز چهارم رنگها را

روز پنجم حیوانات را

روز ششم انسان را

و روز هفتم اندیشید که چه چیز را نیافریده؟!

پس، تورا برای من آفرید.


وقتی آموزگارگفت عشق چند بخشه؟

دستم روبالا بردم وباخوشحالی گفتم یک بخش!

ولی وقتی تو رو شناختم،فهمیدم که ۳ بخشه.

۱.عطش دیدن تو....

۲.اندوه بی تو بودن....

۳.شوق با تو بودن.......


love مخفف چهارکلمه است:

دریاچه غم..............lake of sorrow

اقیانوس اشک..........ocean of tears

دره مرگ................valley of death

پایان زندگی.............end of life


هرگزنمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 1:1 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

ویکتورهوگودرجایی میگوید:

اگرکلید قلبی رانداری،قفلش نکن.

اگرکسی رادوست داری،خوردش نکن.

اگردستی را گرفتی ،هرگزرهایش نکن.

 


این سخن یک یادگاری خیلی بزرگ ازکسی هست که

واقعا برام ارزشمندو قابل ستایش هست که میگه!

تجربه را تجربه کردن خطاست......


زندگی در گروخاطره هاست،خاطره درگرو فاصله هاست،

                 فاصله تلخ ترین خاطره هاست.


اگه فکرمیکنی نبودن یکی ازبودنش بهتره......

چشمات رو ببند و نبودنش رو تصور کن!

اگه چشات خیس شد بدون هنوزدوستش داری و

عاشقشی....


دنیا خیلی کوچیکه،خیلی،خیلی

کاش به وسعت دل بعضی ها اونم بزرگ بود.


گرمحبت ثمرش سوختن و ساختن است

یابه میدان محبت سرخودباختن است

من به میدان محبت گذرم ازسرخویش

تابدانند که این حاصل دل باختن است.


راستی یه خبرخوب من ۶۰٪قبول شدم ولی باید یه امتحان

 کوچولو بدم.دعام کنید ها..قربون همتون...رشتم هم مهندسی

صنایع از دانشگاه پیام نورتبریزه...راستی این وبلاگم یک ساله

شد ها...ایشالاه ۱۰۰ ساله بشه!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:32 AM توسط مثلا مهسا.....ok |

کاش همان کودکی بودم که حرفهایش راازنگاهش

میتوان خواند.امااکنون اگرفریادهم بزنم کسی نمیشنود.

دلخوش کرده ام که سکوت کرده ام

    سکوت پربهتر از فریادتو خالیست!!!

دنیا راببین......بچه بودیم از آسمان باران می امد،

بزرگ شده ام ازچشمهایمان می آید.

بچه بودیم دردودل راباهزارناله میگفتیم،همه میفهمیدند

بزرگ شده ایم ،درد و دل را به  صدزبان  میگوییم

            اما هیچ کسی نمیفهمد.....

 


وقتی خاطره های آدم زیاد میشه،دیوار اتاقش

پرعکس میشه...اماهمیشه دلت واسه کسی تنگ

میشه که نمیتونی عکسش روبزنی به دیوار!

 


 

دیشب به ماه گفتم :پیشم بمان

گفت:آسمان تنها میماند!

گفتم: من؟؟

گفت:خاطره هایت را بخوان،هرگزتنها نمیمانی.

 


         آنچنان رسم وفا مردکه ترسم روزی

        لیلی ار زنده شودیاد ز مجنون نکند.

 


گرطبیبانه بیایی برسر بالین من!

به دوعالم ندهم لذت بیماری را...

گفته بودی که طبیب دل بیمارانی

پس طبیب دل من باش که بیمار توام..


دل گفت وصالش به دعابازتوان یافت

عمریست که عمرم همه درکاردعا رفت.

 


+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 2:24 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

قطارمیرود

تومیروی

تمام ایستگاه میرود

و من چقدرساده ام

که سالهای سال

درانتظارتو

کنار این قطاررفته ایستاده ام

وهمچنان بر نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...!

قیصرامین پورنیز رفت....خدایش بیامرزد.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 6:57 PM توسط مثلا مهسا.....ok

هیچ کس در دل تاریکی شب   

  باچراغی به سراغم نرسید

 

هیچ کس موقع پژمردن فصل

 باگلی تازه به باغم نرسید

                        

                                       هیچ کس..

                        هیچ کس بازوبه بازویم نداد،ای روزگار

 

گل پریشان شدزمستان شدبهار

ازجوانی نیست چیزی یادگار

 

هیچ کس...

هیچ کس این روزهاهمدردوهم رازم نشد

 

اگه ازدردمنودلسردی سیرنشد

بادزیربال پروازم نشد

 

هیچ کس....هیچ کس

 

فرامرزاصلانی.


 

                              سالها میگذرد،

                        این دگرقصه ی هرروزمن است،

                            که مدام درپی راهی باشم

                             تا ازپیچ و خمش            

                           ازهمه خاطره ها بگذریم..

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:55 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

این آخرین برگ برنده ات بود

                         چشمانت را میگویم

                                             که دروازه های پاییز راگشودند

خشک یاخیس ،  سبز یازرد

                            هیچ فرقی نمیکند

                                                 همیشه بازنده ها میریزند

مثل همین برگ

                      مثل همین سایه

                                             زیرچشمانت....

  


پروانه صفت دورجهان گردیدم                                      

نامردم اگرمرد درعالم دیدم

یک رنگ ترازتخم دگررنگی نیست

آن هم که شکستم دیدم که دورنگ است


امروزکسی محرم اسرارکسی نیست

ماتجربه کردیم کسی یارکسی نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 2:22 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

گریه نکردم پیش تو بااینکه پرپرمیزدم         باخون دل ازپیش تورفتم و بازنیومدم

بازی عشق تورو جانانه باختم                      مثل بازنده خوب،مردانه باختم

همه ی ثروت من تحفه یدرویش                   نفسم بودکه به تو شاهانه باختم

لبخندآخرین من دروغ معصومانه بود             برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود

                             من مات مات ازبازی شطرنج عشق می امدم

                            شاه مهره ی دل رفته بود،من لاف بردن میزدم 

                             حلقه ی دل وصف غرور،لشکرتارو مارعشق

                            دارم به ناز رخ تو این همه، یادگارعشق

                            گفتم ببر هرچی که هست،رقیب  چیره دست

                            گفتی تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست.

 

آن زمان که باید دوست بداریم ،کوتاهی میکنیم.

آنزمان که دوستمان دارند،لجبازی میکنیم.

وبعد.......

بخاطرآنچه ازدست  رفته آه میکشیم.......

 

گفتی برو.گفتم به چشم

                         این بودکلام اخرین

                                              گفتی خداحافظ

                                                                     گفتم همین!؟

                                                                                         گفتی همین!

              

 

به خاطرمن هرکسی که دوست داره یه آهنگ جگرسوز گوش کنه تو این وبلاگی

که ادرسش روبراتون میزارم بره و اهنگ ((دوتاچشمات))میلاد رو که نوشته به

درخواست مهسا رو دانلود کنه.باورکنید پشیمون نمیشید...منکه عاشق این اهنگم.

لطفا......لطفا......لطفا......www.armin66.blogfa.com

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 4:28 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

سرکلاس ادبیات معلم پرسید:

فعل رفتن رو صرف کن!

گفتم:رفتم...رفتی...رفت                                                 

ساکت مشوم،میخندم،ولی خنده ام تلخ است.

معلم دادمیزند:خوب بعد؟.ادامه بده!!

ومن میگویم رفت...رفت...رفت...

رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست

رفت و شادیم مرد...

شورونشاط رو از دلم برد

رفت...رفت...رفت...

ومن میخندم و میگویم:

خنده تلخ من ازگریه غم انگیزتراست

کارم ازگریه گذشته که به آن میخندم.!!!

 

دوتا چشمات ،دوتا دستات

توی قلب خاطراته

سهم هرکی شده باشه

من یکی چشام  به راهته

بعد رفتنت تا امروز دلم ازهمه بریده

روی لبهای سفیدم هیشکی لبخند رو ندیده!

 

میشینم منتظر اینجاتا توبرگردی دوباره

تابشینی پای حرفام بریم تاماه و ستاره

میدونم میای یه روزی،یه روزی که خیلی دیره

یه روزی دل شکسته ام سراین کوچه میمیره!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:20 PM توسط مثلا مهسا.....ok |

دلتنگي هاي آدمي راباد

ترانه اي ميخواند

روياهايش راآسمان

پرستاره ناديده ميگيرد

وهردانه برفي به

اشكي نريخته ميماند.

سكوت سرشار از

سخنان ناگفته است.
.............................

يادآن روزكه درصفحه ي

شطرنج دلت شاه عشق بودم

و با كيش رخت مات شدم.
...............................

Home
Email
Night Skin